
یادتون هست وقتی کوچیک بودیم، وقتی صدای مامانو میشنیدیم که صدامون میزنه برای شیطنت هم که شده خودمونو یه گوشه دور از چشمش پنهون میکردیم تا مامان بیشتر صدامون کنه؟! یا وقتی که بزرگتر شدیم و دل به کسی دادیم، برای اینکه بدونیم اونم دلشو به ما داده چند بار جواب تلفنشو نمیدادیم یا قهرهای الکی میکردیم تا ببینیم دلش به تاپ تاپ می افته یا نه؟ معمولا وقتی چیزی رو گم میکنی سراسیمه دنبالش میگردی، اگه خوب دقت کنی اون پیز بهت خیلی نزدیکه، اونقدر که از نزدیکی زیاد نمیتونی پیداش کنی، چون همیشه فکر میکنی باید جاهای محال رو دنبالش بگردی! حالا اون نزدیکمه و من چند روزیه که نمی بینمش، احساسش میکنم ولی انگار دوست داره صداش کنم، با صدای بلند بگم: خدایا کجایی...دلم برات تنگ شده..خیلی...خیلی...نمیدونم چرا؟! ... دوباره این چراها اومده سراغم. خودت که میدونی؟ مگه نه؟ میدونی دارم از چی حرف میزنم!؟ پس بیا و جواب چراهام رو بده!!!

امروز خودم را به دست بازترین پنجره ها می سپارم، تا در آنسوی شیشه های یخ زده، خود به انتظار خویش بشینم!!!
میخواهم هم اینک که کسی منتظر رد پای من بر روی برف های آنسوی پنجره نیست، خود به انتظار بازگشت خویش بنشینم، تا در جای جایِ رد پای خودم گل رز بکارم..
دوست دارم پیشانی ام را به خنکای شیشه پیوند بزنم و با احساس آبی وجودم درد و دل کنم ...
میخواهم چشمهایم را به دورترین نقطه، در بی پایان ترین جاده بدوزم، تا اولین کسی باشم، که شاهد آمدن خود از یک سفر طولانیست..
میخواهم انتظار بکشم، اما اینبار دیگر منتظر خویش خواهم بود و تو هم اگر خواستی، می توانی بازگردی، اما بدان! دیگر کسی منتظر نگاه های منجمدت نیست، تا بتواند عکس خویش را در آن به نظاره بنشیند..
می بینی! با نبودنت چیزی عوض نشده!! من باز هم می نویسم، اما اینبار دیگر حتی در نوشته هایم نیز منتظرت نیستم..!!!
می بینی! آری! این نتیجه ی عشق است! و این همان عشقِ گواراست! ارزانی تو، نوش جانت!!!
من از آن دیگر هیچ نمیخواهم، شربت عشقت عطش مرا فرو نمی نشاند..
بنوش! هر آنچه در جام باقیست، سهم توست، از یک عشق فراموش شده! برایم از لذتش مگو! من با تو قهرم!!!
این بار حتی نمیخواهم شادی را برای لحظه ای کوتاه مهمان نگاهت کنم پس، اعتراف نمیکنم، که هنوز هم شمع یاد تو، روشنی بخش شب های تاریکی و تنهاییم است!
نمیخواهم بگویم بازگرد!!!!! من با تو قهرم!! حرفی برای گفتن ندارم اما هنوز هم چشمی هست، که نگاهت کند. البته اگر نگاهی باشد، که حرف هایش را بشنود!!!

نگاهی میندازه به نقطه چین های لم داده روی تن کاغذ. میگه:
- باز که شروع کردی؟! برای هزارو یکیمن بار، لطفا نقطه چین ننویس! من این زبون رو بلد نیستم.
- یعنی چی که بلد نیستی؟؟؟؟؟!!!! باید یاد بگیری. زبون به این راحتی! ![]()
خیلی از نقطه چین نویسی بدش میاد. درست برعکس من!
و من هیچوقت مراعاتش نمیکنم. مگه اینکه کار به دعوا بکشه.![]()
- OK! I surrender حالا این یه بارم ترجمه کن نقطه چین هارو تا ببینم چی نوشتی.
قول میدم دفعه ی بعد روی این زبون مسلط باشم!
اینو هم میدونم که برای دلخوشی من قول میده! بهتر از خودم ایمان داره که زبانی رسمی به نام نقطه چین وجود نداره! همه ی اینارو میدونم اما میگم:
- باشه! اما فقط همین یه بارا؟!!!!!
- deal!
- نوشته بودم حالت چطوره؟!!
کاملا مشخصه که عصبانی شده! اما به روی خودش نمیاره. همیشه تموم سعیش رو میکنه تا دلخوریهاشو به روم نیاره!
- یعنی وسط صحبت جدی مون نوشتی حالت چطوره؟!
- ب ل ه!
بی مقدمه مینویسه:
- راستی یادم رفته یه موضوع خیلی مهم رو بهت بگم؟
- چی رو؟ خب بگو!
- ......
- چی؟؟؟؟؟!!!!!!![]()
طعم صداشو شیطنت غرق کرده(!) :
- ما که به این زبون همش صحبت میکنیم با هم؟! چطور ممکنه که جمله به این سادگی رو نتونی ترجمه کنی؟!
خنده ام میگیره از این مقابله به مثل ساده و سریع! ![]()
- حالا تو هم یه بار ترجمه کن ببینم چقدر با ترجمه من مطابقت داره!
- باشه اینم ترجمش: جزایر قناری جزایر خیلی زیبایی هستند!
- یعنی چی؟؟؟!!!! داری منو مسخره میکنی؟؟!! چه ربطی داشت به حرفامون!؟ ![]()
![]()
- مگه تو این همه نقطه چین نوشتی داشتی منو مسخره میکردی؟! من یه بار این کارو کردم اما تو مدام تکرار میکنی نوشتن هات رو!!
از شدت غافلگیر شدن و عصبانیت نمیتونم خندمو کنترل کنم. ![]()
نمیتونیم خندمونو کنترل کنیم منو مخاطب خیالیم! عبور میکنم خودآگاه از این همه خنده ناخودآگاه!
(دلم بری سطر به سطر نویسی تنگ شده عجیب!!! میمیرم برای این سبک نوشتن!)![]()
به این فکر میکنم که چقدر در طول روز، نقطه چین مینویسیم در گفتگوهامون ما انسان ها!!!
به خیال خودمون همه متوجه منظورمون میشن ولی فقط شخص خودمون نیت واقعی پنهان پشت نقطه ها رو میفهمیم..
برای همدیگه هم توضیح نمیدیم!!!
"سوء تفاهم میدود در روزگارمان!" ![]()
به زمین و زمان بد میگیم که چرا اینطوری شد! غافل از اینکه خودمون کردیم، خودمون توضیح ندادیم!
تازه! اگه مخاطبمون بخواد که براش کمی روشن تر صحبت کنیم، کلی داد و بیداد تقدیم فضای مکالمه میکنیم..
یعنی : زبان به این واضحی که توضیحی نداره!
میخوام طرز حرف زدنم با مخاطب خیالیم و تموم مخاطبای واقعیم خالی از نقطه چین باشه از این لحظه تا همیشه!
میخوام راحت حرف بزنم!!!
میخوام انقدر جمله تکراری It easy! take? رو مزه مزه نکنه حس شنواییم!!
میخوام بگم...!!!

